تبليغاتX
ماکوندو

 

دیشب یکی از بدترین خوابها رو داشتم. مدتهاست که شبها خواب راحت ندارم اما دیشب دیگه ز اون نوبرونه هاش بود! جالب اینجاست که دیشب وسط اون کابوس جهنمی وقتی شروع کردم به داد کشیدن و مَبی مثل همیشه به دادم رسید و منو بیدار کرد همه چی یادم بود اما الان هیچی یادم نیست!

فقط یادمه که وقتی مبی منو بیدار کرد با یه حالت کاملا عصبی می خندیدم و از خنده خودم وحشت می کردم! به شکلی که الان که یادم میاد تنم مورمور میشه. و به تمام چیزهای احمقانه ای که ممکنه اتفاق بیفته فکر می کردم! مثلا فکر می کردم نکنه مثل دختر عموی مامان که یکشبه دیوونه شد منم دیوونه بشم؟! دیشب میون گریه و خنده از وحشت این فکر داشتم  می مردم. مطمئنم که مبی متوجه خنده های هیستریکم نبود و من برای اینکه نتونه صورتم رو ببینه که چطور وقت خندیدن دارم گریه می کنم پتو رو کشیدم رو صورتم و بعد ازش خواستم که تو تخت من بخوابه اما اون گفت که جامون نمیشه. یه پتو پهن کرد کف اتاق و دوتایی اونجا خوابیدیم و مثل تمام لحظه های بعد از کابوس دیدن دستشو تو بغلم گرفتم و خوابیدم...

این رویاهای لعنتی انرژی زیادی از من میگیره... نمی دونم باید باهاشون چیکار کنم واقعا ....

چند روز پیش رویا درباره ی یه جلسه مشاوره گروهی با من حرف زد که برای پایان نامه اش باید انجام بده و گفت دلش می خواد منم شرکت کنم. دیروز گفت که به دکتر گفتم و اون هم گفت که خیلی خوب میشه اگه زهره هم باشه. بهش گفتم فقط برای تجربه کردن میام. چون این ترم هم دینامیک گروه رو دارم می خونم خیلی خوبه که بتونم این مشاوره گروهی رو تجربه کنم.

می دونی الان چی تو ذهنم میگذره؟ اینکه از خیلی از مردم شنیدم که "روانشناس ها خودشون از همه دیوونه تر هستن"!

شاید این حرف واقعا یه جورایی درست باشه. اما هر چی بیشتر پیش میرم به این نتیجه می رسم که اساس این حرف رو این تصور تشکیل میده که کسی که روانشناسی خونده باید هیچ مشکلی نداشته باشه.

اما این واقعا درست نیست. همیشه با خودم فکر میکردم که تمام مردم مشکل دارن. هر چند سعی می کنم گرد مطلق گرایی نگردم اما نمی تونم این فکرم رو نادیده بگیرم. تمام آدما مشکل دارن. و به نظرم همون چیزی که باعث میشه یه نقاش یه نقاشی بکشه یا یه آهنگساز یه ملودی بنویسه باعث میشه تا یه کودک آزار یه بچه رو اذیت کنه. در واقع نفس هر حرکتی در بشر نقص اونه. منتها این نقص در یکی خودش رو به شکل هنر بروز میده و به طرف کمال میره و در دیگری به شکل ارضای عقده های سرکوب شده اش!

خیلی خسته ام این روزا. دلم می خواد که یه جای امن و آروم پیدا کنم و یه شب تا صبح رو بدون هیچ دغدغه ای اونجا بخوابم.

امروز اگه بشه حتما یه سر می رم چشم پزشکی تا چشامو معاینه کنه. بهتره قبل از اینکه مجبور بشم یه عصای سفید دستم بگیرم یه فکری براش کنم. منم که ابراهیم. ص نیستم که بدون داشتن چشم دوتا لیسانس داره و یه کار درست و حسابی و یه زن خوشگل! قدرتی خدا من با این اعتماد به نفسم با این چش سالم تا در خونه هم به زور میرم!! ....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 10:6  توسط رمدیوس  | 
 

اگه می دونستم با  زبون زور بیشتر راه میای تا ترس، از اول بهت زور می گفتم بجای اینکه ازت بترسم!

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 اسفند1387ساعت 10:59  توسط رمدیوس  | 

 

تو گچ بری وسط سقف اتاقم ، بجای چلچراغ یه سیم لخت برق آویزونه!

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 اسفند1387ساعت 11:5  توسط رمدیوس  | 
 

اون تیکه از موهای منو که همیشه و همه جا همرات بود یادته؟

فقط بگو الان تو کدوم سطل آشغال باید دنبالش بگردم؟!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 بهمن1387ساعت 11:46  توسط رمدیوس  | 

 

دکتر برام رقص تجویز کرده.

امشب داشتم با بی حوصلگی تمام، بدنم رو با یه آهنگ تند حرکت می دادم و توی آینه به خودم نگاه می کردم.

ناگهان اون شب لعنتی تو ذهنم نقش بست، اون شب که دور از چشم همه تو رو راه داده بودم تو اتاقم و با اصرار تو داشتم برات می رقصیدم  و ردِ چشم های تو رو روی کش وقوس های تنم دنبال می کردم!

و همین باعث شد تا باز کاملا به هم بریزم. تجویز دکتر نقش برآب شد و من با اندوه به اون حرکات مضحک که قرار بود برای من "شادی" با خودش بیاره ادامه دادم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت 19:53  توسط رمدیوس  | 

دارم با خودم فکر می کنم به اینکه تا کی می تونم اینجوری ادامه بدم؟

شبا تا ساعت 3 و 4 بیدار بمونم. صبح با بدبختی برم دنبال کارم. ظهر بیام خونه یه لقمه بخورم و بخوابم تا عصر و شب که شد باز سردرگمی و دغدغه های همیشگی رو گم کنم تو دیدن یه فیلم، حرف زدن با یه دوست، چت کردن یا هر کار دیگه ای که تو این شرایطی که دارم هیچ فرقی برام نمی کنه که خوندن یه داستان از مارکز باشه یا دانیل استیل!

دارم گم می شم و این گم شدی گاهی شیرینه گاهی ترسناک. اینکه بعد از اینهمه مدت هنوز نتونستم  رنگ این "کهنه رباط" رو به خودم بگیرم خیلی عذاب آوره. سالهاست دارم تمرین می کنم برای حل شدن. مثل یه ریگ ته ِ فنجون دنیا!

"کدام قله کدام اوج؟!

مرا پناه دهید ای زنان ساده کامل ..."

 

حاشیه:                                                                                                                              فعلا روزهام رو بیشتر از هر چیزی با نامجو میگذرونم و اگه همینجوری پیش بره یکی از همین روزا که  دارم با هدست به عربده هاش گوش می کنم، من و نامجو رو یه ماشین به آسفالت خیابون می چسبونه!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 بهمن1387ساعت 3:52  توسط رمدیوس  | 

 

نمی دونم اون چیزی که این وقت شب منو کشونده اینجا چیه .سالهاست که فکر نمی کنم اما فکرها همچنان منو عذاب میدن.

مثل این می مونه که تو یک مسیر طولانی رو دویدی به این خیال که همه ی اون چیزها که تو رو از این زندگی آشغال به ستوه اورده پشت سر بگذاری، اما وقتی به آخر اون مسیر می رسی می بینی که اونا خیلی قبل از تو اونجا بودن!

روزی که "ماکوندو" رو ساختم فکر میکردم که بیشتر لحظه هام رو اینجا زندگی خواهم کرد. حالا هی هر روز توی خودم پیچ می خورم. هی محتویات جمجمه ام به صد درجه می رسه و جوش می خوره و هی من شعله رو کم می کنم تا حباب ها کمتر فرار کنند از سلولهای خاکستری مغزم اما باز هم انگار چیزی برای گفتن ندارم.

مدتهاست احساس می کنم این دنیای خالی شده از هیجان چیزی برای ادامه دادن نداره. اما مثل غریقی که توی دریا افتاده و از شدت ناچاری چنگ می زنه به کف های روی آب دارم تقلا می کنم!

به روزهایی فکر می کنم که بی وقفه می نوشتم و به این لحظه ها که هیچ چیزی ندارن تا چشمهای مبهوت منو که زل میزنه به صفحه کاغذ و منتظر ذهن خالی منه تا چشمهام رو  مجبور کنه که از بهتش بیرون بیاد و رد خودکار رو روی ریل سطرها دنبال کنه!

 من فکر می کنم

من فکر می کنم

من فکر می کنم

و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است

و ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز تهی می شود!

 

+ نوشته شده در  جمعه 27 دی1387ساعت 5:35  توسط رمدیوس  | 
 

اعتراف می کنم که مثل سگ پشیمون شدم از نادیده گرفتن پیغام

ظرفیت تکمیل سیستم عصبی ام!

از دماغم دراومد!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 22 آذر1387ساعت 23:5  توسط رمدیوس  | 
 

می خوای درستو بخونی ودوس نداری کسی مزاحمت بشه حتی" number one" اِت. گوشیتو خاموش میکنی ودو سه ساعت سرتو فرو میکنی تو کتاب و به قول برو بچ "خر میزنی"بعد با  کلی اعتماد به نفس میری سراغ گوشی و روشنش میکنی تا اس ام اس ها رو بخونی. دریغ از یه اس ام اس اشتباهی...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آذر1387ساعت 20:37  توسط رمدیوس  | 
 

تولدت مبارک

ساعت ۲:۴ دقیقه بامداد چهارشنبه

از تمام هیچ هایم که برای هیچ در هیچ پیچیده!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 آذر1387ساعت 1:8  توسط رمدیوس  |